|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 9:48 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
بعضی وقتا نوشتن چه سخت میشه وقتیکه کلی مطلب توی ترافیک ذهنت تلمبار میشه و نمیدونی حق تقدم با کیه تا یه جوری اونارو راه بندازی مثل حالای من که اومدم پشت میزم نشستم و میخوام ذهنم رو از این آشفتگی رها کنم اما موضوع ساده نیست ... میخام از عمر و روزهای گذشته ی خودم بگم و خاطرات ریز و درشتی که میتونه برا خیلیها یاد آور روزهایی با خاطرات مشترک باشه از روزای اول مدرسه مون که همزمان با شروع رسمی جنگ تحمیلی بود و شبایی که با دلهره تو تاریکی آسمون دنبال یه ستاره ی متحرک که بدونیم هواپیمای عراقیه که با خودش نقل و نبات آتشین آورده باشه برا بچه های ایرانی .... ولی با خودم میگم هرچی بود گذشت الان یه جبهه و یه فضای دیگه ای باز شده که اگه غفلت کنیم برگشت به عقب نداریم ویا اینکه کار بسیار سخت و مشکل و نشدنیه و اون موضوع تربیت نسل جدیده که در حال رشد و نمو و جایگیری توی عرصه های اجتماعین... راستیتش تا چند سال پیش تقریبا" دوتا تفکر تو جامعمون خودنمایی میکرد یکی تفکر مطلق اسلامی و دیگری تفکر غیر اسلامی که عموما بهش میگفتن طاغوتی تو اون زمونه اگه میخواستی با کسی روبرو یا دمخور بشی تقریبا با یه نگاه میتونستی تشخیص بدی که طرف به قول امروزیها تو چه فازیه ... از بعد جنگ و شروع به کار سازندگی (مثلا) کاخهای ساخته شده به دست سازندگان سایه ای سنگین روی سر اخلاقیات جامعه انداخت جوری که اخلاقیات مردم ما که با الگوی اسلامی انسانی داشت دوران با شکوهی رو تجربه میکرد وبا الفبای ایثار و ایمان و برادری و برابری و تقوا و مساوات و و و و ....روزبه روز بر شکوه و جلالش افزوده میشد با چالشی جدید روبروشد وافراد جامعه با تبلیغات رسانه های جمعی روبه امروزی نگری و مادیگری و مولتی ثروت شدن نهادن به گونه ای که رزمندگان دیروز جنگ نیز از این حملات در امان نموندن بله تهاجم فرهنگی شروع شده بود و مردم ما آمادگی نداشتن و خیلیها که مدعی سازنگی بودن تهاجم فرهنگی رو جور دیگه ای تعبیر کردن که نه اینایی که تو جامعه رخ داده مظاهر پیشرفت و سازندگیه؟!!! چقدر از بچه های جبهه روی این مسله خون ودل خوردن این تهاجم بعدها وسیعتر شد و به شکل منسجم تری خودشو نشون داد و کل جامعه رو دربر گرفت و الان هر جارو که ببینی گوشه ای از سربازان این تهاجم وسیع رو میبینین چند وقت پیشا داشتم به موضوعی فکر میکردم یاد مطلبی از عزیزی افتادم که بد نیست شمام بدونید .... میگفت توی فامیلمون ازدواجی رخ داده که از همون اول مورد انتقاد خیلها بود و حتی با پافشاری زیاد قصد داشتن که این وصلت رو بهم بزنن چرا که عروس خانم به مسائل شرعی از جمله حجاب توجهی نداشت و از آرایش نمودن در مقابل غیر ابایی نداشت و همین هم باعث شد که جریانات بالا شکل بگیره و البته با پا درمیانی فامیل و اینکه ایشالا بره سر خونه زندگیش درست میشه و حالا جونه و بعدا درست میشه و و و و...... گفتم خوب بالاخره درست شد که بنده خدا با تحکم گفت نه که درست نشد بلکه بدتر هم شد حالا خانم شده نیروی بیگانه و داره حسابی به نوچه پروری توی همون خونه و فامیل مشغوله جوری که دخترای فامیل یه جورایی پیشش کلاس میرن و از تجربیات ایشون (زندایی ... زن عمو ...و) کلی بهرمند میشن و جالبتر اینکه همونایی که قبل از ازدواج و زمان نامزدی این خانم شاخ و شونه میکشیدن حالا دختراشون همونی شدن که ظاهرا نباید میشدن ..... این خانم اونقدر روی موضع نادرستش وایستاد که همه رو مجاب کنه که من اینم اما ما مثلا دیندارا اونقدر در ایمانمون سست و ضعیف شدیم که با کوچیکترین تلنگری تغییر جهت میدیم و خلاصه اینکه بدجوری منافق شدیم برای بهشتی شدن هیچگونه آمادگی نداریم و برای ماندن توی این دنیا هم جایگاهی نداریم موندیم با این نفاق چیجوری سرکنیم خیلی از ماها تربیت بچه هامونو سپردیم به دیگران مثل مدرسه، تلوزیون ، محله کوچه و خیلی از جاهای دیگه نمیدونم هنوز دایه ای دلسوزتر از مادر پیدا میشه که اینجوری تمام اختیارات تربیتی جگر گوشه هامونو به اونا سپردیم. یادم میاد یه بنده خدا چند تا دختر داشت و هربار که با اون مینشستی راجع به گرفتاریهای داماداش میگفت : فلانی مستاجره ... فلانی قرض داره ... فلانی کار درست و حسابی نداره و و و و خلاصه هزارتا از این مسائل و اتفاقا" تقریبا تمام دختراش در زمینه ی رعایت حدود شرعی دچار مشکل بودن و تقید چندانی نداشتن و علی الخصوص تو عروسیها به قول یکی ریسمون پاره میکردن و به قول یکی دیگه خدا تعطیل ....... تو دلم گفتم ای پدر دلسوز کاش کمی هم به فکر بعد از 120 سالگی فرزندانت بودی و نسلی که اینا دارن مثلا" دارن تربیت میکنن.... خلاصه رفقا دوران پرمسئولیتی رو داریم سپری میکنیم و اگه غفلت کنیم کلاهمان هم مثل خیلیها پس معرکه است از پسر نوح که بالاتر نیستیم . هستیم ؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:23 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت از ۲۳ گذشته که اتوبوس ما به نجف وارد میشود چشمای همه ی زائرین توی جستجو و واکاوی شهره بلکه بتونن اولین نفری باشن که گنبد و بارگاه مولا رو دیده باشن . هنوز خستگی سفر رو توی وجودشون میشه دید اما اشتیاق پابوسی مولا خیلی بیشتر از ایناست که قبول کنن فردا صبح برن زیارت آخه اتوبوس مستقیم اومد دم در هتل توقف کرد تا مسافرا وسائلشونو بذارن ازو اونجا که حرم هم ساعت ۲۴ بسته میشه دیگه وقتی نمونده اما با نیت اینکه: حتی شده پشت در بسته ی حرم هم بریم میریم حرکت میکنن ... السلام علیک یا اخاالرسول الله وحالا سردر بارگاه ملکوتی اش رو میشه ببینی وعظمت رو تجربه بکنی نه عظمت علی که قابل تصور نیست بلکه تنها میتونی عظمت بارگاهش رو در چارچوب خیس چشمات احساس کنی ایوان نجف عجب صفایی دارد.... چون(روز) شب میلاد مولا بود حرم رو اندکی بیشتر باز نگه داشته بودن و ما تونستیم به فیض زیارت یار نائل بیاییم و خودمونو توی صحن و سرای علی بیتاب ببینیم که مثل ماهی تازه به آب رسیده دیوانه وار بر گرد ضریحش هروله میکردیم چشم برهم زدنی خدام حرم اومدن که حرم و جارو کنن و لحظه ای به خود اومدیم که کاروانیان ما جارو به دست در حال جارو کشی حرم با صفای یار خدایا قابل باور نبود اون شب تنها کاروان ما بود که توی حرم با اشک آب میپاشید و با مژگان تر جارو میکشید .... اون لحظه نفهمیدم چرا به اون مقام رسیدیم اما بعدا به ذهنم اومد که ما از سوی شهدای مهربان معرفینامه داشتیم که مولا اینجوری از ما استقبال کرده که خودمونم باور مون نمیشد .......... سال ۱۳۸۱ توفیقی بود که همراه کاروان بسیج کارکنان دانشگاه شاهد به زیارت عتبات عالیات نائل شویم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 12:0 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||
|
|
|
|
|
توی کوچه پس کوچه های خودمون گم شدیم و اصلا گریزی نیست جز انتظار اونم به انتظار یه چیزی شبیه معجزه که بتونه باز مارو پیدا بکنه و باز بشناسونه اینروزا همش تو این فکرم که چرا هر ساله از انگیزه ام برای فعالیتهای فرهنگی لزور کم میشه یا اینکه الک الکی دچار مسائلی میشم که منو از این عرصه دور و درورترمیکنه والبته با یه کمی تحقیق در خودم به یه جاهایی رسیدم که بین خودمون بمونه اونم اینه که خودزده شدم یعنی اینکه مدام به همه ی مسائل از زاویه ای نگاه میکنمکه نهایت سود رو ببرم و کمترین ضرر رو ببینم درست خلاف فرهنگ جبهه و جنگ که توالفبای اون چیزی که پیدا نمیشد خود بینی و خودخواهی بود و چیزی که به فراوونی پیدا میشد ایثار بود و انفاق و البته شاید منم حق داشته باشم خود زده شده باشم چرا که معمولا جنس خوب تو بازار کم یابه و کسایی میتونن اونو بخرن که به قول امروزیها مایه دار باشن و دستشون به دهنشون برسه نه مثل منی که نه اندوخته ای دارم و نه حال گشتن توی بازار معرفت که بخوام دنبال جنس مرغوب باشم و اونو پیدا کنم و وبا اون بتونم مشکلات سفرم رو حل و فصل کنم ....... هر ساله توی این روزا که قراره یادواره ی شهدا برگزار بشه تلنگری به ذهن من و احتمالا امثال من میخوره که فاصله مون با شهدا چقدره؟ میتونیم خودمونواز جنس اونا فرض کنیم؟ چیجوری عقب موندگیمونو جبران کنیم ؟ یا اصلا اینضرر و زیانمون قابلیت جبران داره یا نه ؟ خلاصه هزار تا سوال دیگه که از چند وقت پیشا تو ذهنم رژه میرن و خسته نمیشن ..یه سوال دیگه اینکه دوستان وبلگ نویس لزوری رو چه شده که خاک چندین ماه قبل هنوز رویپیشخون دکشون نشسته و اونا هم گذاشتن و رفتن اونم چه رفتنی ... حالا هرجا که هستین خدا نگهدارتون باشه اما یادتون باشه به همه بگین که روز جمعه(۲۶مرداد) مصادف با شب شهادت امام موسی کاظم(علیه السلام) توی لزور یکبار دیگه شهدا مهمونی میدن و از خیلیها دعوت کرن که بیان تو مهمونیشون شمام با همه ی اهل منزل دعوتین نکنه دس دس کنین و این فرصتو از دست بدین تازه شنیدم که چنتا عروس دوماد با مرام لزوری برا اینکه تو مهمونی شهدا شرکت کنن عروسیشونو جلو انداختن یعنی قرار بود که تو روز جمعه عروسی بگیرن انداختن به ۵شنبه تا هم خودشون بیان هم مهموناشون این فرصت رو از دست ندن ایشالا شهدا هم برای این نیت پاکشون در حقشون دعا کنن که این زوجها خوشبخت بشن ......برو بچه های رزمندگان و یاس نبی و انجمن جوانانو امام هادیو و هرچی جوون باحال لزوری هم ۴ شنبه عصری لزور جمع میشن و ساعت صفر بامداد با رمز <<< یا لیتنی کنا معکما>>> به آماده سازی نمایشگاه و محوطه سازی و نصب بیرقهای مهمانی لاله ها مشغول میشن شمام بیاین تا جاتون خالی نباشه....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:33 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||
|
|
|
|
|
ديشب اين طبع، بيقرار شما خواست عرض ارادتي بكند شعر: حجتالاسلام جواد محمدزماني |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:28 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||
|
|
|
|
![]()
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست و البته که حکایت سازان راستگو و دروغگو نیز کما کان در تاریخ بودند و هستند و خواهند بود و .... امروز بیست و سوم خرداد است و تا چند روز پیشا تمامی کاندیداها وعده ی صندوقهای رای میدادند و خود را پیروز و مقتدر و امروز معلوم شد که چه کسانی نظر سنجی کردند و چه کسانی نظر سازی و سیه روی انکه نظر سازی کرد و پیشتر معلوم بود که همانان که نمودار سازی میکنند نظر سازی که بسیار آسانتر است و هکذا ..... به نوبه ی خود و دوستانی که مدام با لزیران مرتبط بودن و پیامهای متعددی برای لزیران فرستادند این فتح الفتوح بزرگ را به مقام معظم رهبری و مردم شجاع و بیددار دل ایران تبریک عرض میکنم و به حضور همه جانبه ی کسانیکه به ایران اسلامی و آینده ی روشن آن می اندیشیدند ارج مینهم و امیدوارم که با درایت خودمان بتوانیم جامعه ی متمدن ایرانی اسلامی را به جهانیان عرضه نماییم .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 9:48 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شاید برای عزیزانی که مطالب قبلی ام را مطالعه میکردند دیدن این جدول با این همه اعداد و ارقام جای شگفتی باشد ولی در ادامه توضیح خواهم داد که چرا ؟ در زمانه ای که بعضیها بعلت از دست دادن جایگاه اجتماعی خودشان ناراحت و خشمگین هستند و سعی دارند که به هر لطائف الحیلی آن جایگاه کاذب را به دست آورند بر خود لازم دانشتم که با اندک بضاعت مادی خود گوشه ای از حقایق را بر ملا سازم تا ان شاالله خجلت زده ی وجدان خود و شرمسار از خالق خود نباشم ... دوست عزیز و گرانقدرم دکتر احمداوغلی(برادر شهیدان مجید و مرتضی احمد اوغلی) از تبریز اخبار و اتفاقات انتخاباتی را با چشم تیز بین خود رصد نموده و از حقیر به حق خواسته که نسبت به فعالیتی هرچند کوتاه اقدام کنیم و از آنجا که این گفتار محبت آمیزشان بر من حجت شده با کمی وقت و کاستی دانش این جدول را از مجله ی" عبرتهای عاشورا "برایتان واگویه کردم تا ادای دینی باشد به شهدای عزیزشان که ان شاالله مارا یوم الجزا دستگیر باشند . |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:40 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:59 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||
|
|
|
|
|
خدارا شاکرم که گرچه خود هیچم اما در دریای بیکرانه ی محبتی که او از من در دل نیکان نهاده غریقم و هماره با نای محبتشان در حال نوازش .... از آخرین مطلبی که در لزیران به ثبت رساندم ساعاتی نگذشته که یاری از اهالی غیور اذربایجان و متعلق به خاندانی اصیل و منسوب به شهدایی بی بدیل نامه ای پر از محبت به اینجانب و کلامی پر سوز و گداز از سر اخلاص در حیطه ی مسائل روز نگاشته و اینچنین من مسکین بینوا را در حاله ای از شگفتی واداشته که این بنده ی راستین حضرت حق با چه سوز و گدازی به بیان حقایقی از جنس فرمایشات رهبری را واگویه کرده است .... از آبان ۱۳۶۹ با جناب دکتر محمود احمد اوغلی ناطقی عقد اخوت بستم و در واپسین لحظات آشناییمان مطلع گشتم که ایشان برادر دوشهید بزرگوار مجید و مرتضی احمد اوغلی و فرزند جانباز دلاور مرحوم احمد احمداوغلی ناطقی و همچنین برادر جانباز جمشید احمد اوغلی و برادر خانم پاسدار جانباز احد قرچه داغی میباشد و از اینروی اشتیاق اینجانب و خانواده به ارتباط بیشتر و بیشتر صد چندان شد و الحمد لله باوجود قصوری که از ما سر میزند اما چشمه جوشان محبت ایشان گویی که از دامنه ی کوهسار های آذربایجان بر ما روان است ..... بنده دریغم آمد که از این نامه سراسر معطر که بوی شهدا را از آن میتوان شنید را از شما خواننده ی عزیز مکتوم دارم لذا عینا" آنرا عرضه داشته تا شما نیز با کلام این عزیز همراه گردید ................................................................................... "اللهم عجل لوليك الفرج والعافية النصروجعلنامن المستشهدين بين يديه" اين متن جهت درج دروبلاگتان درزيل مرقومه روزشنبه بيست وشش ارديبهشت نوشته شداماچون اجازه درج بيش ازدوهزارحرف داده نشدازطريق ايميل ارسال شدتادرصورت مصلحت به نحوي مورداستفاده واقع شود التماس دعا-احمداوغلي.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:56 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب الشهدا والصدیقین توفیقی بود که در نخستین روزهای آغازین سال و به هنگام سال تحویل به اتفاق جمعی عاشق و شیدا در کوی نورباران خطه ی جنوب حضور یابیم و با کوله باری از انواع و اقسام گناهان ریز و درشت شهدا را به شفاعت بطلبیم و اندکی جبران مافات بنماییم و صد البته که این کار به آسانی و راحتی مقدور نگشت ....... همراهان از این سفر هریک یادگاری از برای یاد آوری چند روز جبهه گردآوری نمودند و با خود به خانه ها بردند و من جز شرم از شهدا چیز دیکری نتوانستم دریابم از اینروی هر شب در ضمیر ناخود اگاهم زمزمه ی شهدا شرمنده ایم سر میدهم و .... واما از میان سوغاتی که علیرضا پسرم فراهم کرده بود چند کارت کاغذیست که انصافا" یادگار ماندگارند و انگار با خواندن هرکدام از انها عطش دیدار شهدا بر نگارنده صد چندان میگردد لذا برآن شدم تا زمان یادواره ی شهدای لزور که ان شاالله در روز شهادت امام موسی الکاظم (علیه السلام) خواهد بود هر هفته تعدادی از آنان را برای شما عزیز گرانقدر رونمایی کنم تا ان شاالله شما نیز با دل خالص از هرگونه زنگار خویش دعاگوی حقیر و یاران هیات رزمندگان اسلام لزور باشید. ان شاالله این مجموعه به همت موسسه فرهنگی روایت سیره شهدا به شکل 30 عدد کارت جیبی منتشر شده و بنده نیز بر اساس شماره کارت آنها را در معرض دید قرار خواهم داد 1 شهید عباس بابایی یکی از همدوره ای هایش میگفت در بولتن خبری پایگاه (ریس) مطلبی بود که توجه همه را جلب میکرد ..... دانشجو بابایی ساعت 2 بعد از نیمه شب میدود تا شیطان را از خود دور کند به سراغ عباس رفتم و پرسدم موضوع چیه اولش نمیخواست بگه اما با اصرارمن آروم سرشو بالا آورد و گفت: چند شب پیش بد خواب شده بودم رفتم میدون چمن تا کمی بدوم که کلنل و زنش از شب نشینی برمیگشتن . کلنل ازمن پرسید : این وقت شب چرا میدوی ؟ بهش گفتم دارم ورزش میکنم . گفت : راستشو بگو . گفتم راستش محیط خوابگاه خیلی آلوده هست و شیطون بد جوری آدمو اذیت میکنه اگه آدم هواسشو جمع نکنه به گناه می افته . بعد شم بهش گفتم :میدونی دین ما اینجور وقتا چه توصیه ای میکنه ؟ عمل سخت انجام بدین
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:30 توسط محمد جواد اسفندیار(فرید)
|
|
||